دختر بهار چهارشنبه 14 تیر 1396 11:14 ق.ظ نظرات ()

سه تا دختر مو مشکی.مرجان بی وقفه میخندید.یهو سرشو میبرد نزیک بغل دستیشو و آروم یه چیزی بهش میگفت اصن برا این نبود که من نفهمم از رو یه جور خجالت و دخترونگیش بود.

نیلو سعی داشت خطشو که یه طرفه شده رو درست کنه و پشت تلفنش سعی میکرد با صدای بالغتری نسبت به همیشه صحبت کنه.شکیبا با یه جور هیجان و خجالت از تجریه های تازش با پسرس که تازه باهاش آشنا شده بود میگفت و مرجان همراهیش میکرد.

من!من نشسته بودم وفقط نگاهشون میکردم.حرفایی که میشنیدم برای من خیلی دور و آشنا بودن.حس آدمی رو داشتم که تنهایی رفته پارک و حالا اومده و نشسته تو زمین بازی بچه ها داره نگاهشون میکنه.میشه حتی ساعت ها نگاهشون کرد و از این بی دغدغه بودنشون کیف کرد.میشه حتی رفت و یکم عقلانیتو فراموش کرد و دستشونو گرفت و قاطی بازیشون شد و دیوانگی کرد.

سرمو گذاشته بودم روی میز و گاهی که میتونستم توی بازیشون باشم  همراهشون میشدم و یکم غیبت زنونه میکردیم و ریز ریز میخندیدیم.یکم رویا پردازی میکردیم از روزایی که قراره بیاد و بزرگشیم.نباید چیزی میگفتم.نباید میگفتم من دیگه منتظر اون روزا نیستم چون ممکن بود از بازی بیرون انداخته بشم.

به بهانه ی شستن دستام جمع رو ترک کردم.موقع شستن دستام خودمو تو آیینه ی بالایی روشویی نگاه میکردم.خیلی فکراتوی سرم بود.یه لبخند به خودم زدم و رفتم پیش بچه ها.هنوز ریز ریز میخندیدن و خاله خانباجی بازیا ادامه داشت.جوری که اصلا جوشون خراب نشه سرجام نشستم و گوشیمو در اوردم و شروع کردم به فیلم گرفتن ازشون وقتی داشتن ژست میگرفتن برای سلفی انداختن.خیلی مهم بود که خوب بیوفتن و وقتی میزارنش اینستا فلانی حتما ببینتش.

اصلا حواسشون به من نبود.و چه خوب که حواسشون به خودشون بود فقط.ناراحت نبودم.حسم شبیه وقتی بود که یه لباس مربوط به بچگی هاتو پیدا کنی ولی دیگه اندازت نباشه تا بپوشیش.انوقت ناخداگاه توی دلت یا بلند بگی آخی:)

تو دیگه متعلق به اون لباس نیستی اما اون لباس متعلق به بخشی از خاطراتته.