دختر بهار شنبه 8 آبان 1395 09:45 ب.ظ نظرات ()

آدمیزاد دست خودش نیست.ماهی را مسخره میکند اما حافظه ی خودش از یاد بردن بدی های کسانی که دوستشان داشته بسیار ضعیف است.

کافی است تنها با عکسی،عطری یا اصلا هر چیز به ظاهر بی ارزشی روبه رو شود تا دلش تنگ شود.

آدمیزاد دست خودش نیست.مدام دلتنگ است.با بیلی فرضی مدام به جان حافظه اش می افتد و خودش را در گدشته اش جستجو میکند.در روزهایی که شاید وقتی در آن ها بوده است میخوااسته که زودتر بگذرند اما حالا هر چه سال ها میگذرد و عدد شمع های تولدش بالاتر میرود بیشتر دلتنگ میشود.

آنوقت دنبال نوستالژی هایش میگردد.

گاهی بعضی ها هستند که دلتنگ خودی هستند در دور دست ها.در سال هایی خیلی دوور.سال هایی که امکان وجودشان نبوده است.سال های زندگی پدرانشان.

اساسا در سراسر زندگیمان به گونه های مختلفی دلتنگیم.و من این روزها بیشتر از هروقا دیگری این دلتنگی را احساس میکنم

دنبال نوستالژی های سه سال پیشم میگردم.در گالری عگس هایم به دنبال عکس های دونفری دوست مو آبی ام میگردم.یاسمن.

نمیدانم چرا.در این لحظات بی وفایی هایش مانع این دلتنگی نمیشود و حتی به طور غیر مستقیم  حاظرم این دلتنگی را ابراز کنم.

به دنبال چه میگردم؟دلم برای خودم تنگ شده است؟خودی که امروز در آبان سال 95 بسیار تغیر کرده؟

دلم نمیخواهد باز اویی بشوم که بوده ام.پس به راستی به دنبال چه میگردم؟دلتنگ چه مفهومی هستم؟