دختر بهار دوشنبه 22 شهریور 1395 01:14 ق.ظ نظرات ()
لباس سفید از نوع لباس عروسش.
همه داشتن دونه دونه تنشون میکردنش
به دایرکتم یه دوست قدیمی مسیج داده بود که ،فلانی ازدواجت چی شد؟
انقدر خنده دار میومد که حتی بازشم نکردم
من؟اون لباس سفید؟یه مرد کنارم با کت شلوار؟
دیگه هیچ تصوری ازش نداشتم.
کفشای تق تقی به سلیقه ی آقای عکاس باشی رو پا کرده بودم.جلو آییه یه نگاهی به خودم انداختم.کی انقدر برزگ شدم؟کی موهای مشکیم طلایی شد؟کی همه چی انقدر گم و گور شد؟کی انقدر حسا غریب شدن؟
قربون قد و بالام میره.یاد دستاش میوفتم که امروز تو پاساژ جلوم زانو زده بود و بند کفشامو بسته بود.با این دستا خیلی کارای دیگه هم کرده بود.ولی بعضی وقتا بعضی کارا فرق داشت.
لبخند میزنم.سعی میکنم دوسش داشته باشم و بعضی اوقات دیگه خیلی هم نیاز به سعی نداره چون دوست داشتنی میشه.
بیشتر وقتی دوست داشتنش سعی میخواد که نمیتونم تصویر یه جفت چشم عسلی لعنتی رو از ذهنم بیرون کنم.تقصیر من نیست.علم ثابت کرده که آدمای چشم رنگی دیرتر فراموش میشن...
بیهوده است
من اینجا
نقش چشمان تورا حمل میکنم 
و تو رد عطر زنی مو مشکی را
بیهوده است
فراموشی را میگویم
بیهوده است
تلاش من برای دوست داشتن 
مردی که مقابلم زانو زده است
بیهوده است
چشم های این مرد مشکی است
درست مثل موهای کوتاه معشوقه ی تازه ات
بیهوده است
موهایم رنگ چشمانت را گرفته است
بیهوده شده ام
مرا ببین
زنی بدون موهای کوتاه مشکی هستم که مردی مقابلش زانو زده و او تو نیستی
میبینی تا چه حد بیهوده است؟
مرا ببخش 
فراموش کردم این شعر بیهوده است
تو حالا در حال نوازش موهای کوتاهش هستی
مرا ببخش
برای این همه بیهودگی
پ ن:نمیدونم چی میشه که یهو نوشته ها بی سر و ته میشن و سقوط میکنن تو این حس و حال.اهمیتی هم نداره.اینجا قانونی برای خودم ندارم،برخلاف تمام زندگیم