دختر بهار جمعه 30 تیر 1396 09:34 ب.ظ نظرات ()
وقتی از مغازه ی جیگرکی اومدیم بیرون هوا کامل تاریک شده بود.یکم جلوتر هر سه تامون توی یه قسمت نیمه تاریک کنار خیابون وایسادیم.رضا پاکت سیگارشو دراورد و تعارف کرد.گفتم نه سیگار تورو دوست ندارم.به عارف گفتم تو سیگارتو نیوردی؟گفت:نه میخوام کم کم ترک کنم.
سکوت شد.رضا سیگارشو روشن کرده بود و بوی کنت حالا میزد زیر دماغم.گفتم:نشده که یه سیگار بوش شمارو یاد کسی بندازه؟انگار که بوی خود اونه؟
جفتی نگاهم کردن جوری که انگار حرفم براشون جالبه و منتظر بودن توضیح بیشتری بدم.چیزی نگفتم.باز سکوت شد.
عارف گفت:ولی فکر کنم تو کلا اینجوری هستی مهتاب.
گفتم:چه جوری یعنی؟
گفت:یعنی با یه چیزی چیز دیگه ای برات تداعی میشه.
گفتم:شاید اما رو چه حساب اینو میگی؟
گفت:از آهنگایی که سر تولدت میزاشتیم.یهو میگفتی اینو رد کنید بره
رضا دود سیگارشو تند بیرون داد تا حرف عارف رو تکمیل کنه،گفت:آره یهو انگار میرفتی با آهنگه.
خندیدم و گفتم:آره.من کلا همیشه و توی همه حال موزیک گوش میدم.خوشحال ناراحت هرچی.کلا حس میگیرم باهاش.
همیشه همین بود.این زندگی خیلی وقتا موزیک کم داشت.تا واقعی تر بشه.
برای همین بود که یکی از تفریحاتم بازسازی وقایع توی ذهنم بود با اون آهنگی که فکر میکردم براش مناسبه.اونجا همه چیز واقعی تر بود.
برا همین بود که وقتی موزیکی رو میشنیدم باهاش میرفتم یا یهو یه بغض فرو خورده رو میشکوندم چون انگار اونجا بود که تازه واقعی میشدم.
یاد یه بازی تو بچگیام می افتم.که تا وقتی موزیک پخش میشد همه میرقصیدیم و حرکت داشتیم اما وقتی موزیک قطع میشد باید ثابت میشدیم خشکمون میزد.
حکایت من بود.وقتایی که زندگی موسیقی مناسب زندگیم رو نداشت خشک میشدم و وقتی موزیک مورد نظر پیدا میشد دوباره زنده میشدم و میتونستم خودم باشم و حرکت کنم.