دختر بهار پنجشنبه 29 تیر 1396 01:14 ق.ظ نظرات ()
انرژی نوع دوم اصطلاحی بود که مامان زیاد به کار میبرد اما در واقع من هیچوقت حاضر نشده بودم تا کامل گوش کنم که این انرژی چیه و دقیقا چی کار میکنه.فقط میدونستم که یه ربطی به این داره که وقتی حس میکنی کاملا انرژیت تخلیه شده و دیگه جون نداری تا رو پاهات وایسی و بزنی تو دهن مشکلاتت درست همون موقعس که یه انرژی جدیدی رو توخودت کشف میکنی.این حرف مامان بود.اما خب شاید من خیلی هم بهش معتقد نبودم.
اما این روزا بیشتر که دقت میکردم میدیدم دقیقا دوجا احساس میکنم که یه قدرت عجیبی درونم هست.یکی وقتی حس عشق دارم و دوم وقتی که حس غم دارم.
اولی شاید بیشتر به قیافش میخورد که بخواد به آدم انرژی بده و همیشه هم این کلیشه رو تو فیلما دیده بودیم.اما میرسیم به حالت دوم.غم!
وقتی غمگین بودم و توی خودم رفته بودم درست اون موقع که حس میکردم دیگه الان نمیتونست از این بدتر بشه انگار همونجا بود که همین حس که خب دیگه چیزی برای از دست دادن نداری پس پاشو، شروعی بود برای آزاد شدن یه انرژی مثبت.یه جور جرات.شاید همون چیزی که مامان اسمشو میزاشت انرژی نوع دوم.
درست مثل توپی که میخواست بره هوا.وقتی با شدت پرتش میکردن اول میخورد محکم زمین و بعد همونجا بود که احتمالا انرژی نوع دومش آزاد میشد و اوج میگرفت:) یه حسی شبیه به این...
امشب که بعد از دلتنگیام و غصه هایی که البته اصن نماد بیرونی نداشت آخر شب یه احساس مثبت داشتم و حس میکردم حالا اونقدر کار نکرده و چیزکشف نشده تو دنیا هست که ندیدم که باید پاشم از جام که باید فکرای مسخرمو ول کنم که باید برم.خیلی برم...
حالا دیگه منم انرژی نوع دوممو پیدا کردم.البته با تعریف خودم.آخه من هیچوقت فرزند خلف مامان نبودم:))