دختر بهار پنجشنبه 22 تیر 1396 12:59 ق.ظ نظرات ()
سال ها پیش وقتی تقریبا پونزده سالم بود تو راه برگشت از مشهد توی هواپیما یه زوج جونو دیدم.یه خانومه سرشو تکیه داده بود رو شونه ی اقا و اقا هم اروم نوازشش میکرد.ارامش و عشق عجیبی بینشون جریان داشت.اونقدری که دلم نمیخواست از نگاه کردنشون دست بردارم.خوشبختانه که تو زاویه ی خوبی هم بودم که متوجه نگاه من نمیشدن و میشد حسابی عشقشون رو تماشا کرد.هرچند به نظرم اون لحظه اون دوتا اصلا اونجا نبودم و تو سرزمین خودشون سیر میکردن.تا اخر پرواز هیچی نگفتن به هم اما انگار کلی با نگاه  حس خوب بباهم رد و بدل کرده بودن‌.همونطور که با گوشیم آهنگ گوش میدادم و نگاهشون میکردم همونجا وسط زمین و اسمون چشمامو بستم و ارزو کردم که یه روزی عشق نصیبم بشه.همچین حال خوبی...
حالا سال ها میگذره.عشق رو به طریق مختلفی تجربه کردم اما احساس میکنم هنوز ارزوم براورده نشده.هربار که ادمی رو پیدا میکنم این ارزو و این خاطره تو ذهنم میاد و هربار هم که میخوام از عشقی دل بکنم با خودم میگم که این ارزوی من نبود.ارزوی من هنوز قراره براورده بشه.



پ ن:دروغ چرا عشق رو فقط یکبار تجریه کردم اما تهش اون ارامشه ابدی نبوده!پس هنوز ارزوم برآورده نشده؟چندبار دیگه باید ارزومو ارزو کنم؟