دختر بهار شنبه 17 تیر 1396 12:38 ب.ظ نظرات ()
یه صبح مثه بقیه ی روزا چشماتو باز میکنی و روزت آغاز میشه.اما نمیدونی شاید امروز همون روزی باشه که قراره خودتو یه جور دیگه بشناسی.مثه همه ی روزا طبق عادت زیر کتری رو روشن کردی برای خودت نون گرم کردی در یخچالو باز کردی و بین خامه و مربا و پنیر یکی رو انتخاب کردی برای خوردن و بعد کم کم خواب از سرت پریده و فهمیدی تو همون حالت حتی حاضر شدی و الانم تو راهی تا برسی به سرکارت.
همش از روی عادت.به خیلیاش فکر نکردی.درست همونطور که به خودمون فکر نمیکردیم.ما هرروز صبح که چشممون رو باز میکردیم خودمون رو طبق عادت زندگی میکردیم.با اسممون با کارمون و با وظیفه هایی که داشتیم تعریف میشدیم و کمتر فکر میکردیم واقعا چی هستیم و کدوم از این تعریفا از خودمون درسته.
ولی یه جا وقتی سرمونو انداخته بودیم و داشتیم کارامونو انحام میدادیم انگار یهو یکی یه آییته میگرفت جلومون و وقتی سرمون رو بلند میکردیم و خودمون رو توش میدیدیم چقدر غریبه بودیم با تصویر توی آیینه.
برای من این روزا دیدن خودم توی این آیینه ی واقعیت چیزیه که باعث شده  ریتم عادی زندگیم بهم بخوره.
وقتی خودت رو میبینی و بعد سعی میکنی به خودت فکر کنی که واقعا جدا از تعریفای اجتماع و سیستم چی هستی میتونه اولش حسابی سردرگمت کنه.با خودت میگی من واقعا اونی که فکر میکردم نیستم و سعی میکنی خود واقعیتو تو آیینه جلوی روت بهتر ببینی.اولش سخته.نمیخوای بپزیری که تو همون آدم توی آیینه ای چون از خودت یه چیز دیگه بیرون آیینه ساختی و دلت میخواد همونو باور کنی.
یه دروغ قشنگ که حالتو خوب کنه.اما وقتی یه بار نگاهت به خود درون آیینه ات بیوفته دیگه نمیتونی ازش فرار کنی.اون دنبالت میاد تا بپذیریش.تا بشناسیش تا یاد بگیریش تا بهش یاد بدی...
حالا دنبالم بود.مدام
مثل کابوس شده بود این واقعیت.اما باید کم کم باهاش آشتی میکردم.باید میرفتم سمتش و باهاش یکی میشدم.باید ازادش میکردم از توی آیینه