تبلیغات
جایی بیرون از من
منوی اصلی
جایی بیرون از من
  • دختر بهار یکشنبه 21 شهریور 1395 01:05 ق.ظ نظرات ()
    جایی بیرون از من
    یه جایی بیرون از روزمرگی هام.یه جایی بیرون از خودم.خودی که این روز ها خیلی اوقات خودشو قایم میکرد پشت لبخندای الکی،دوستت دارمای زورکی.خیلی هامون این جوری زندگی میکردیم این روزا.فقط کافی بود یه لحظه از خود این روزامون بیرون بزنیم تا بفهمیم
    این که چی شد من از خودم زدم بیرون که فهمیدم اینو که خوبه ادم از خودش بزنه بیرون رو نمیدونم.شاید بازی جدید حال و هوای پاییز امساله.شایدم جای خالی بعضی چیزا تو روزام
    هرچی بود اون بیرون شده اینجا.
    از من بعید هم بود تا حدی.فک کردم اصن هنوز وبلاگ و وبلاگ نویسی نسلش منقرض نشده یعنی:))
    بعضی چیزا که برا آدم نستالژی ایجاد میکنه معمولا حس خوب ایجاد میکنه.شایدم برا من اینجوریه.نکنه تو گذشته زندگی میکنم؟
    به هرحال یاد دوران دبیرستان افتادم الان...:)
    آخرین ویرایش: یکشنبه 21 شهریور 1395 01:38 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • دختر بهار جمعه 30 تیر 1396 10:34 ب.ظ نظرات ()
    وقتی از مغازه ی جیگرکی اومدیم بیرون هوا کامل تاریک شده بود.یکم جلوتر هر سه تامون توی یه قسمت نیمه تاریک کنار خیابون وایسادیم.رضا پاکت سیگارشو دراورد و تعارف کرد.گفتم نه سیگار تورو دوست ندارم.به عارف گفتم تو سیگارتو نیوردی؟گفت:نه میخوام کم کم ترک کنم.
    سکوت شد.رضا سیگارشو روشن کرده بود و بوی کنت حالا میزد زیر دماغم.گفتم:نشده که یه سیگار بوش شمارو یاد کسی بندازه؟انگار که بوی خود اونه؟
    جفتی نگاهم کردن جوری که انگار حرفم براشون جالبه و منتظر بودن توضیح بیشتری بدم.چیزی نگفتم.باز سکوت شد.
    عارف گفت:ولی فکر کنم تو کلا اینجوری هستی مهتاب.
    گفتم:چه جوری یعنی؟
    گفت:یعنی با یه چیزی چیز دیگه ای برات تداعی میشه.
    گفتم:شاید اما رو چه حساب اینو میگی؟
    گفت:از آهنگایی که سر تولدت میزاشتیم.یهو میگفتی اینو رد کنید بره
    رضا دود سیگارشو تند بیرون داد تا حرف عارف رو تکمیل کنه،گفت:آره یهو انگار میرفتی با آهنگه.
    خندیدم و گفتم:آره.من کلا همیشه و توی همه حال موزیک گوش میدم.خوشحال ناراحت هرچی.کلا حس میگیرم باهاش.
    همیشه همین بود.این زندگی خیلی وقتا موزیک کم داشت.تا واقعی تر بشه.
    برای همین بود که یکی از تفریحاتم بازسازی وقایع توی ذهنم بود با اون آهنگی که فکر میکردم براش مناسبه.اونجا همه چیز واقعی تر بود.
    برا همین بود که وقتی موزیکی رو میشنیدم باهاش میرفتم یا یهو یه بغض فرو خورده رو میشکوندم چون انگار اونجا بود که تازه واقعی میشدم.
    یاد یه بازی تو بچگیام می افتم.که تا وقتی موزیک پخش میشد همه میرقصیدیم و حرکت داشتیم اما وقتی موزیک قطع میشد باید ثابت میشدیم خشکمون میزد.
    حکایت من بود.وقتایی که زندگی موسیقی مناسب زندگیم رو نداشت خشک میشدم و وقتی موزیک مورد نظر پیدا میشد دوباره زنده میشدم و میتونستم خودم باشم و حرکت کنم.




    آخرین ویرایش: جمعه 30 تیر 1396 11:09 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • دختر بهار پنجشنبه 29 تیر 1396 02:14 ق.ظ نظرات ()
    انرژی نوع دوم اصطلاحی بود که مامان زیاد به کار میبرد اما در واقع من هیچوقت حاضر نشده بودم تا کامل گوش کنم که این انرژی چیه و دقیقا چی کار میکنه.فقط میدونستم که یه ربطی به این داره که وقتی حس میکنی کاملا انرژیت تخلیه شده و دیگه جون نداری تا رو پاهات وایسی و بزنی تو دهن مشکلاتت درست همون موقعس که یه انرژی جدیدی رو توخودت کشف میکنی.این حرف مامان بود.اما خب شاید من خیلی هم بهش معتقد نبودم.
    اما این روزا بیشتر که دقت میکردم میدیدم دقیقا دوجا احساس میکنم که یه قدرت عجیبی درونم هست.یکی وقتی حس عشق دارم و دوم وقتی که حس غم دارم.
    اولی شاید بیشتر به قیافش میخورد که بخواد به آدم انرژی بده و همیشه هم این کلیشه رو تو فیلما دیده بودیم.اما میرسیم به حالت دوم.غم!
    وقتی غمگین بودم و توی خودم رفته بودم درست اون موقع که حس میکردم دیگه الان نمیتونست از این بدتر بشه انگار همونجا بود که همین حس که خب دیگه چیزی برای از دست دادن نداری پس پاشو، شروعی بود برای آزاد شدن یه انرژی مثبت.یه جور جرات.شاید همون چیزی که مامان اسمشو میزاشت انرژی نوع دوم.
    درست مثل توپی که میخواست بره هوا.وقتی با شدت پرتش میکردن اول میخورد محکم زمین و بعد همونجا بود که احتمالا انرژی نوع دومش آزاد میشد و اوج میگرفت:) یه حسی شبیه به این...
    امشب که بعد از دلتنگیام و غصه هایی که البته اصن نماد بیرونی نداشت آخر شب یه احساس مثبت داشتم و حس میکردم حالا اونقدر کار نکرده و چیزکشف نشده تو دنیا هست که ندیدم که باید پاشم از جام که باید فکرای مسخرمو ول کنم که باید برم.خیلی برم...
    حالا دیگه منم انرژی نوع دوممو پیدا کردم.البته با تعریف خودم.آخه من هیچوقت فرزند خلف مامان نبودم:))
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 29 تیر 1396 02:57 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • دختر بهار پنجشنبه 22 تیر 1396 01:59 ق.ظ نظرات ()
    سال ها پیش وقتی تقریبا پونزده سالم بود تو راه برگشت از مشهد توی هواپیما یه زوج جونو دیدم.یه خانومه سرشو تکیه داده بود رو شونه ی اقا و اقا هم اروم نوازشش میکرد.ارامش و عشق عجیبی بینشون جریان داشت.اونقدری که دلم نمیخواست از نگاه کردنشون دست بردارم.خوشبختانه که تو زاویه ی خوبی هم بودم که متوجه نگاه من نمیشدن و میشد حسابی عشقشون رو تماشا کرد.هرچند به نظرم اون لحظه اون دوتا اصلا اونجا نبودم و تو سرزمین خودشون سیر میکردن.تا اخر پرواز هیچی نگفتن به هم اما انگار کلی با نگاه  حس خوب بباهم رد و بدل کرده بودن‌.همونطور که با گوشیم آهنگ گوش میدادم و نگاهشون میکردم همونجا وسط زمین و اسمون چشمامو بستم و ارزو کردم که یه روزی عشق نصیبم بشه.همچین حال خوبی...
    حالا سال ها میگذره.عشق رو به طریق مختلفی تجربه کردم اما احساس میکنم هنوز ارزوم براورده نشده.هربار که ادمی رو پیدا میکنم این ارزو و این خاطره تو ذهنم میاد و هربار هم که میخوام از عشقی دل بکنم با خودم میگم که این ارزوی من نبود.ارزوی من هنوز قراره براورده بشه.



    پ ن:دروغ چرا عشق رو فقط یکبار تجریه کردم اما تهش اون ارامشه ابدی نبوده!پس هنوز ارزوم برآورده نشده؟چندبار دیگه باید ارزومو ارزو کنم؟
    آخرین ویرایش: پنجشنبه 22 تیر 1396 02:13 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • دختر بهار دوشنبه 19 تیر 1396 11:49 ق.ظ نظرات ()
    گاهی میشد که موقع رفتن جلوی آیینه احساس میکردم که همینجوری میتونم توی یه مهمونی حاظر بشم.یه دست توی موهام میکردم یه دست به پیراهن تابستونیم میکشیدم و در نهایت یه لبخند.
    اما گاهی هم اصلا اینجور نبود.جوشای صورتم بیش از حد به چشم میومد دماغم به نظر بزرگ میومد.خال پایین چونم رو دیگه زیبا نمیدونستم و احساس میکردم شبیه خال زشت پایین چونه ی باریک عروسک جادوگر دختر همسایه شده.
    اما دقیقا کی این دختر در آیینه حالت اول رو تجربه میکرد؟
    حالا دیگه میدونستم کی:) 
    این درست وقتی اتفاق میوفتاد که احساس میکردم با تمام هرچه هستم پذیرفته شدم.نه که فکر کنید دنبال تایید شدن همه بودم. نه اتفاقا خودمو خیلی دوست داشتم و خیلی جاها توی زندگیم فقط همون کاری رو کرده بودم که خودم دوست داشتم اما وقتی همونجوری که هستی با تمام خوبیات،بدیات و اشتباهاتت توسط کسایی که دلت میخواد  پذیرفته بشی یه حال دیگس.اونموقع انگار بعد از کلی خستگی توی یه وان آب ولرم دراز کشیدی وهمه چیز درست همونطوریه که باید باشه حالا اون درد پاها هم دیگه بخشی از لذت شده.
    آروم میگیری.کم کم تنت گرم میشه وقتی خودت رو توی آیینه نگاه میکنی که پوستت انگار تازس لپ هات کمی گل انداخته احساس میکنی همینجوری که هستی زیباترین دختر این دور و اطرافی.بعد همونجوری به خودت یه لبخند میزنی.
    اما برعکسش چجوریه؟
    برعکسش اینجوزیه که تو تبدیل میشی به دختری که صبح به صبح یه لباس جنگی میپوشه موهاشو از پشت جمع میکنه ابروهاشو تو هم میکشه و با خودش میگه اصلا مهم نیست منو اونجوری که هستم دوست ندارن من همینجوری میرم به جنگ دنیا.من و خودم.
    البته که به وجود اومدن این ارتش تک نفره درون خودت هم لذت خودشو داره.احساس قدرت برات میاره.اما شاید به قدر اون یکی لطیف نباشه.
    هربار که این احساس لطیفو پیدا میکنم کمتر به دنیا بدبین میشم و بیشتر حس میکنم خب دنیا هنوز خوشگلیاشو داره که هنوز باید فقط عشق بپاچی به دور و اطرافت تا رنگ دنیات زیاد سخت و تیره نشه.
    من خود جنگجومو دوست دارم اما شاید از این به بعد سعی کنم کمتر اون روحیه رو تقویت کنم.و برخلاف همیشه که حس میکنم تک نفره هم میشه از پس همه کارای خودت بربیای در این مورد برای لطیف موندن بستگی داره که یاری باشد.که بینتون یه حس خوب دو نفره جربان داشته باشه.که حتی بشه دستای همو بگیرید و همینجوری ساعت ها قدم بزنید و کمترین حرفی نزنید ولی انگار همه چی رو به هم گفتین 

    پ ن:تعریف شما از یار میتونه هرچی باشه.یه دوست همجنستون .بچتون  حتی.نمیدونم.هرکسی که شمارو بفهمه همونجور که هستین.یا حداقل پذیرفتنون رو بلد باشه :)
    آخرین ویرایش: دوشنبه 19 تیر 1396 12:25 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • دختر بهار شنبه 17 تیر 1396 07:55 ب.ظ نظرات ()
    فردا 18ام تیره.
    فردا یه سالگرده.شاید سالگرده اونقدر مهم نباشه.نه که نباشه هست.اما چیزی که الان بیشتر به چشمم میاد در واقع یکسال گذر عمرمه.در واقع این مهمه که این یکسال چطور گذشته.این یکسال با اون و این یکسال فارغ از اون.
    کلا همیشه راجب سالروز و سالگرد و کلا این مناسبتا حسم همینه که خب چی شد چی کار کردم و چقدر رفتم جلو.معمولا توی سالگردا و سالروزا برعکس خیلی از آدمای دیگه هیجان زده نیستم.برا همین خندم توی عکسای روز تولدم معمولا مصنوعی میوفته.
    میشینم و مسائلو با دقت و حتی ضن نگاه میکنم و تا میتونم میشکافمشون و سعی میکنم ادم واقع بینی باشم.
    چیزی که از بین موشکافی های اولین سالگردمون گیرم میاد نوعی آرامش نسبیه که حتی خیلی جاها حتی ممکنه به سمت سکون و لختی رفته باشه.خب دیگه چی؟خودم!بزرگتر شدم.روزایی که توش سردرگم بودم کمتر شده و این یعنی کنترل و مدیریت خودم رو توی سختی بیشتر یاد گرفتم.یسسسس
    دیگه چی؟
    همش گفتنی نیست.اما فقط میتونم بگم یه سال خوبی بوده:)
    شما هم اینجوری خودتونو مورد بازجویی قرار میدین یا میتونم این رو جز خل بازیای شخصیم ثبتش کنم؟بازجویی که نیست.شاید یه گپ و گفت دوستانه با خود...

    آخرین ویرایش: شنبه 17 تیر 1396 08:10 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • دختر بهار شنبه 17 تیر 1396 01:38 ب.ظ نظرات ()
    یه صبح مثه بقیه ی روزا چشماتو باز میکنی و روزت آغاز میشه.اما نمیدونی شاید امروز همون روزی باشه که قراره خودتو یه جور دیگه بشناسی.مثه همه ی روزا طبق عادت زیر کتری رو روشن کردی برای خودت نون گرم کردی در یخچالو باز کردی و بین خامه و مربا و پنیر یکی رو انتخاب کردی برای خوردن و بعد کم کم خواب از سرت پریده و فهمیدی تو همون حالت حتی حاضر شدی و الانم تو راهی تا برسی به سرکارت.
    همش از روی عادت.به خیلیاش فکر نکردی.درست همونطور که به خودمون فکر نمیکردیم.ما هرروز صبح که چشممون رو باز میکردیم خودمون رو طبق عادت زندگی میکردیم.با اسممون با کارمون و با وظیفه هایی که داشتیم تعریف میشدیم و کمتر فکر میکردیم واقعا چی هستیم و کدوم از این تعریفا از خودمون درسته.
    ولی یه جا وقتی سرمونو انداخته بودیم و داشتیم کارامونو انحام میدادیم انگار یهو یکی یه آییته میگرفت جلومون و وقتی سرمون رو بلند میکردیم و خودمون رو توش میدیدیم چقدر غریبه بودیم با تصویر توی آیینه.
    برای من این روزا دیدن خودم توی این آیینه ی واقعیت چیزیه که باعث شده  ریتم عادی زندگیم بهم بخوره.
    وقتی خودت رو میبینی و بعد سعی میکنی به خودت فکر کنی که واقعا جدا از تعریفای اجتماع و سیستم چی هستی میتونه اولش حسابی سردرگمت کنه.با خودت میگی من واقعا اونی که فکر میکردم نیستم و سعی میکنی خود واقعیتو تو آیینه جلوی روت بهتر ببینی.اولش سخته.نمیخوای بپزیری که تو همون آدم توی آیینه ای چون از خودت یه چیز دیگه بیرون آیینه ساختی و دلت میخواد همونو باور کنی.
    یه دروغ قشنگ که حالتو خوب کنه.اما وقتی یه بار نگاهت به خود درون آیینه ات بیوفته دیگه نمیتونی ازش فرار کنی.اون دنبالت میاد تا بپذیریش.تا بشناسیش تا یاد بگیریش تا بهش یاد بدی...
    حالا دنبالم بود.مدام
    مثل کابوس شده بود این واقعیت.اما باید کم کم باهاش آشتی میکردم.باید میرفتم سمتش و باهاش یکی میشدم.باید ازادش میکردم از توی آیینه

    آخرین ویرایش: شنبه 17 تیر 1396 01:39 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • دختر بهار چهارشنبه 14 تیر 1396 12:14 ب.ظ نظرات ()

    سه تا دختر مو مشکی.مرجان بی وقفه میخندید.یهو سرشو میبرد نزیک بغل دستیشو و آروم یه چیزی بهش میگفت اصن برا این نبود که من نفهمم از رو یه جور خجالت و دخترونگیش بود.

    نیلو سعی داشت خطشو که یه طرفه شده رو درست کنه و پشت تلفنش سعی میکرد با صدای بالغتری نسبت به همیشه صحبت کنه.شکیبا با یه جور هیجان و خجالت از تجریه های تازش با پسرس که تازه باهاش آشنا شده بود میگفت و مرجان همراهیش میکرد.

    من!من نشسته بودم وفقط نگاهشون میکردم.حرفایی که میشنیدم برای من خیلی دور و آشنا بودن.حس آدمی رو داشتم که تنهایی رفته پارک و حالا اومده و نشسته تو زمین بازی بچه ها داره نگاهشون میکنه.میشه حتی ساعت ها نگاهشون کرد و از این بی دغدغه بودنشون کیف کرد.میشه حتی رفت و یکم عقلانیتو فراموش کرد و دستشونو گرفت و قاطی بازیشون شد و دیوانگی کرد.

    سرمو گذاشته بودم روی میز و گاهی که میتونستم توی بازیشون باشم  همراهشون میشدم و یکم غیبت زنونه میکردیم و ریز ریز میخندیدیم.یکم رویا پردازی میکردیم از روزایی که قراره بیاد و بزرگشیم.نباید چیزی میگفتم.نباید میگفتم من دیگه منتظر اون روزا نیستم چون ممکن بود از بازی بیرون انداخته بشم.

    به بهانه ی شستن دستام جمع رو ترک کردم.موقع شستن دستام خودمو تو آیینه ی بالایی روشویی نگاه میکردم.خیلی فکراتوی سرم بود.یه لبخند به خودم زدم و رفتم پیش بچه ها.هنوز ریز ریز میخندیدن و خاله خانباجی بازیا ادامه داشت.جوری که اصلا جوشون خراب نشه سرجام نشستم و گوشیمو در اوردم و شروع کردم به فیلم گرفتن ازشون وقتی داشتن ژست میگرفتن برای سلفی انداختن.خیلی مهم بود که خوب بیوفتن و وقتی میزارنش اینستا فلانی حتما ببینتش.

    اصلا حواسشون به من نبود.و چه خوب که حواسشون به خودشون بود فقط.ناراحت نبودم.حسم شبیه وقتی بود که یه لباس مربوط به بچگی هاتو پیدا کنی ولی دیگه اندازت نباشه تا بپوشیش.انوقت ناخداگاه توی دلت یا بلند بگی آخی:)

    تو دیگه متعلق به اون لباس نیستی اما اون لباس متعلق به بخشی از خاطراتته.

     

     

     

    آخرین ویرایش: چهارشنبه 14 تیر 1396 12:17 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • دختر بهار شنبه 8 آبان 1395 09:45 ب.ظ نظرات ()

    آدمیزاد دست خودش نیست.ماهی را مسخره میکند اما حافظه ی خودش از یاد بردن بدی های کسانی که دوستشان داشته بسیار ضعیف است.

    کافی است تنها با عکسی،عطری یا اصلا هر چیز به ظاهر بی ارزشی روبه رو شود تا دلش تنگ شود.

    آدمیزاد دست خودش نیست.مدام دلتنگ است.با بیلی فرضی مدام به جان حافظه اش می افتد و خودش را در گدشته اش جستجو میکند.در روزهایی که شاید وقتی در آن ها بوده است میخوااسته که زودتر بگذرند اما حالا هر چه سال ها میگذرد و عدد شمع های تولدش بالاتر میرود بیشتر دلتنگ میشود.

    آنوقت دنبال نوستالژی هایش میگردد.

    گاهی بعضی ها هستند که دلتنگ خودی هستند در دور دست ها.در سال هایی خیلی دوور.سال هایی که امکان وجودشان نبوده است.سال های زندگی پدرانشان.

    اساسا در سراسر زندگیمان به گونه های مختلفی دلتنگیم.و من این روزها بیشتر از هروقا دیگری این دلتنگی را احساس میکنم

    دنبال نوستالژی های سه سال پیشم میگردم.در گالری عگس هایم به دنبال عکس های دونفری دوست مو آبی ام میگردم.یاسمن.

    نمیدانم چرا.در این لحظات بی وفایی هایش مانع این دلتنگی نمیشود و حتی به طور غیر مستقیم  حاظرم این دلتنگی را ابراز کنم.

    به دنبال چه میگردم؟دلم برای خودم تنگ شده است؟خودی که امروز در آبان سال 95 بسیار تغیر کرده؟

    دلم نمیخواهد باز اویی بشوم که بوده ام.پس به راستی به دنبال چه میگردم؟دلتنگ چه مفهومی هستم؟

    آخرین ویرایش: شنبه 8 آبان 1395 09:46 ب.ظ
    ارسال دیدگاه
  • دختر بهار دوشنبه 22 شهریور 1395 05:17 ب.ظ نظرات ()
    امروز فهمیدم یک عکس سه در چهار کوچیک توی کیف پول قدیمی ته کشو میتونه چند لحظه زمان رو براتون متوقف کنه.
    انگار آلزایمر داشتم.اصلا یادم نبود دقیقا کی این عکس رو ازش گرفته بودم .
    چشمای عسلیش با اخم زل زده بود بهم.
    اومدم فندک بردارم بسوزونم اون اخمو،اون چشمارو،اون سیبیلای مردونه رو.نشد
    باز رفت توی کیف پول.رفت یه جای کور تو کیف خودشو قایم کرد
    من فکر میکنم بیشتر از اونکه به صاحب این یادگاریا حسی داشته باشم نگه داشتنشو  دوست دارم.شاید به یک نوع خودآزاری مبتلام:)

     
    آخرین ویرایش: سه شنبه 23 شهریور 1395 12:29 ق.ظ
    ارسال دیدگاه
  • دختر بهار دوشنبه 22 شهریور 1395 02:14 ق.ظ نظرات ()
    لباس سفید از نوع لباس عروسش.
    همه داشتن دونه دونه تنشون میکردنش
    به دایرکتم یه دوست قدیمی مسیج داده بود که ،فلانی ازدواجت چی شد؟
    انقدر خنده دار میومد که حتی بازشم نکردم
    من؟اون لباس سفید؟یه مرد کنارم با کت شلوار؟
    دیگه هیچ تصوری ازش نداشتم.
    کفشای تق تقی به سلیقه ی آقای عکاس باشی رو پا کرده بودم.جلو آییه یه نگاهی به خودم انداختم.کی انقدر برزگ شدم؟کی موهای مشکیم طلایی شد؟کی همه چی انقدر گم و گور شد؟کی انقدر حسا غریب شدن؟
    قربون قد و بالام میره.یاد دستاش میوفتم که امروز تو پاساژ جلوم زانو زده بود و بند کفشامو بسته بود.با این دستا خیلی کارای دیگه هم کرده بود.ولی بعضی وقتا بعضی کارا فرق داشت.
    لبخند میزنم.سعی میکنم دوسش داشته باشم و بعضی اوقات دیگه خیلی هم نیاز به سعی نداره چون دوست داشتنی میشه.
    بیشتر وقتی دوست داشتنش سعی میخواد که نمیتونم تصویر یه جفت چشم عسلی لعنتی رو از ذهنم بیرون کنم.تقصیر من نیست.علم ثابت کرده که آدمای چشم رنگی دیرتر فراموش میشن...
    بیهوده است
    من اینجا
    نقش چشمان تورا حمل میکنم 
    و تو رد عطر زنی مو مشکی را
    بیهوده است
    فراموشی را میگویم
    بیهوده است
    تلاش من برای دوست داشتن 
    مردی که مقابلم زانو زده است
    بیهوده است
    چشم های این مرد مشکی است
    درست مثل موهای کوتاه معشوقه ی تازه ات
    بیهوده است
    موهایم رنگ چشمانت را گرفته است
    بیهوده شده ام
    مرا ببین
    زنی بدون موهای کوتاه مشکی هستم که مردی مقابلش زانو زده و او تو نیستی
    میبینی تا چه حد بیهوده است؟
    مرا ببخش 
    فراموش کردم این شعر بیهوده است
    تو حالا در حال نوازش موهای کوتاهش هستی
    مرا ببخش
    برای این همه بیهودگی
    پ ن:نمیدونم چی میشه که یهو نوشته ها بی سر و ته میشن و سقوط میکنن تو این حس و حال.اهمیتی هم نداره.اینجا قانونی برای خودم ندارم،برخلاف تمام زندگیم

    آخرین ویرایش: - -
    ارسال دیدگاه